X
تبلیغات
نماشا
رایتل
آرون رالستون  چاپ
تاریخ : چهارشنبه 15 اسفند‌ماه سال 1386

آرون رالستون

آرون رالستون

ماجرای شگفت انگیز استقامت یک کوهنورد

در دهم می سال 2003 ، محل اتفاق ، تقاطع بزرگ کوه های کولورادو در آمریکا .ساعات اولیه صبح است  که آقای رالستون ، کوهنورد معروف امریکایی طبق معمول همیشه با دوچرخه و کوله پشتی مخصوص کوهنوردی خودش از خانه خارج می شود . مساحت زیادی را با دوچرخه طی می کند تا به دره معروفی که همیشه برای کوهنوردی به آنجا می رفته است برسد . این   همان تقاطع بزرگ کوه های کولورادو است . محلی که هر کوهنوردی از شنیدن نام آن به خود می لرزد .

رالتسون تا رسیدن به دامنه کوه  فقط با دو خانم جوان که به قصد تفریح به دامه کوه آمده بودند برخورد می کند و سپس به مقصد همیشگی اش می رسد و برای کوهنوردی از دامنه کوه بالا می رود. چندین ساعت بعد که ورزش همیشگی رالستون به پایان می رسد ، قصد بازگشت می کند ، اما در حال برگشت به سطح زمین سنگ های کوه بر اثر اتفاق کاملاً طبیعی جابجا می شوند و یک سنگ بسیار بزرگ پرتاپ شده و با سرعت تمام به طرف او می آید .
 
 آرون تعریف می کند که در آن لحظه تنها کاری که توانستم انجام دهم این بود که بدنم را با سرعت هر چه تمامتر از زیر سنگ بیرو ن کشیده و با سرعت حرکت کنم . اما در نهایت بازوی راستم به سنگ گرفت و آن تخته سنگ وحشتناک با وزنی در حدود 700 پوند ( چیزی در حدود 350 کیلوگرم ) بر روی بازوی راستم افتاد و تا کف دست راستم را گرفت . اینجا بود که دیگر از حرکت باز ماندم و نتوانستم بازو تا مچ دستم را از زیر سنگ ماندن نجات بدهم . آرون که هنگام تعریف این واقعه ، عرق سردی بر روی پیشانی اش نشسته است ادامه می دهد که   با تمام توان سعی کردم سنگ را حرکت بدهم اما مگر سنگ حرکت می کرد ؟
 
وزن سنگ بسیار بالا بود و من فقط با یک دست ، نمی توانستم آن را حرکت بدهم و دستم را بیرون بیاورم ، تمام سعی من بر این بود که آرام باشم و در خونسردی کامل به اوضاع فکر کنم . می دانستم که امکانش نیست با یک دست این غول سنگی راحرکت داده  و خودم را  نجات بدهم . آرون به خوبی می دانست که چندین کیلومتر راطی کرده تا به این نقطه برسد  و آن زنان را هم مدت ها پیش در بین راه دیده است پس هیچ کس از حضور او در این مکان خبری ندارد و به همین دلیل کمکی هم از دست کسی ساخته نیست .

آرون رالستون : دره بسیار عمیق بود و ساکت ، هیچ حرکتی دیده نمی شد و هیچ جانداری در آن مکان حضور نداشت . همه آنچه را که به عنوان تغذیه با خود برده بودم شامل یک بطری آب ،  چند عدد شکلات و یک ساندویچ خیلی کوچک می شد . آرون چندین روز در همان حالت در آن دره وحشتناک می ماند ، بعد از گذشت پنج روز  بطری آب خالی شد و هیچ چیزی برای خوردن باقی نمانده بود . پنج شنبه صبح بود و پنجمین روزی که دستش در زیر آن تخته سنگ بزرگ گیر کرده بود در این چند روز ، چندین سناریوی مختلف از ذهن آرون گذشت و افکار مختلفی برای نجات به فکرش رسید . متاسفانه جایی که مانده بود داخل گودی دره بود و از دید همه کس پنهان شده بود و هیچ امیدی به نجاتش نمی رفت .
 
 حتی اگر کشته هم می شد ، معلوم نبود که جسدش را بعد از چند روز پیدا می کردند و آیا اصلا ً کسی موفق به انجام این کار می شد یا نه ؟ آرون تصمیم خودش را گرفت . او می گوید اکنون بعد از بیست روز می توانم از آن واقعه و زجری که کشیدم برای روزنامه ها سخن بگویم . هیچ راه دیگری وجود نداشت به جز اینکه بازویم را قطع کنم . نمی دانستم قادر هستم این کار را انجام بدهم یا نه ؟ اصلاً تصمیم درستی گرفته بودم ؟ جیبهایم را گشتم و تنها چیزی که پیدا کردم یک چاقوی سویسی بسیار کند و کوچک بود مجبور بودم مشغول شوم . اول یک شریان بند درست کردم و بالای بازویم را سفت بستم . نقشه ام را به اجرا گذاشتم و باهمان چاقوی کوچک شروع کردم به بریدن بازوی خودم . آرون عرق صورتش را پاک می کند و ادامه می دهد : وقتی چاقو به استخوان رسید متوجه شدم که چاقو قادر به شکستن استخوان نیست و تنها راهی که وجود داشت شکستن استخوان بازو بود . دو تا از استخوانهای بازویم را شکستم .
 

Aron Ralston  آرون رالستون

 
 درد امانم را بریده بود اما در ان لحظه   فقط   سعی می گردم به چیزهای خوب   در زندگیم فکر کنم . به خوشبختی های گذشته به روزهای خوب ،  به خانواده ام و به کوهنوردی های خوبی که داشتم درد کشنده بود اما تمام فکرم را به مسائل خوب مشغول کرده بودم . وقتی کار بریدن بازو به اتمام می رسد . آرون شروع کرد به خارج شدن از دره و سیزده کیلومتر پیاده روی خون ریزی اجازه فکر کردن درست به آرون   نمی داد و فقط می توانست از روی رد پای   کوهنوردهای دیگر حرکت کند تا به جاده برسد . آنجا بود که با یک زن و شوهر هلندی   برخورد کرد و درجا غش کرد تمام نیروئی که اندوخته بود به پایان رسیده بود ودیگر توانی برای ادامه دادن نداشت . زن و شوهر هلندی کمی آب و شیرینی به آرون می دهند تا احساس ضعف   را از او دور   کنند و سپس وی را با یک هلیکوپتر به اولین مرکز درمانی   منتقل   کردند .

آزمایش های اولیه  نشان  می داد   که آرون حالت عادی ندارد و خون زیادی از وی  رفته است . خلبان هلیکوپتر   تعریف میکند   که تمام   تلاش ما بر این بود که جلوی   خواب رفتن   او را بگیریم ولی روحیه او مثال زدنی و واقعاً عجیب بود ، باور نمی کنید   اگر بگوئیم که آرون با پای خودش وارد بیمارستان شد و تحت مداوای پزشکان   بخش قرار گرفت .
 

آرون رالستون


آرون رالستون کوهنورد با تجربه ای است که واقعاً می توان گفت ، که قهرمانانه خودش را نجات داده است . او اکنون با یک دست به زندگی خودش ادامه می دهد و هنوز هم به کوهنوردی ادامه می دهد . روحیه مثال زدنی   دارد و مشاور خوبی در مشکلات   کوهنوردی دیگران به شمار می رود . جالبترین و تکان دهنده ترین بخش مصاحبه و گفتگوی   آرون ، قسمتی بود که وی از بریدن استخوان بازویش حرف می زند. نمی دانستم چگونه باید این کار را به اتمام برسانم ؟ چاقوی کوچک قادر به بریدن استخوان نبود و راهی به جز شکستن استخوان به ذهنم نمی رسید . با تکه سنگی که پیدا کرده بود   سعی کردم استخوانها را بشکنم و دستم را از بدنم جدا سازم.

آرون در پایان این گفتگو با شهامت و افتخار تمام به خبرنگاران حاضر گفت من برای مقابله کردن با هر پیش آمدی آماده  هستم . در زندگی لحظاتی  وجود داردکه انسان مجبور است تصمیمی را بگیردکه شاید انجام آن در لحظه اول غیر ممکن به نظر برسد ولی هیچ کاری از اراده آدمی خارج نیست من کوهنوردی قدیمی هستم و به تجربه ای که دارم افتخار می کنم .
 
نکته : به نظر من (وبلاگ نویس) اگه آرون با چاقویش شروع به تراشیدن گوشه های سنگ می کرد بعد از ۵ روز می تونست که سنگ رو از جاش حرکت بده !