روزی روزگاری دو فرشته کوچک در سفر بودند . یک شب به منزل فردی ثروتمند رسیدند و از صاحبخانه اجازه خواستند تا شب را در آنجا سپری کنند . آن خانواده بسیار بی ادبانه برخورد کردند و اجازه نداند تا آن دو فرشته در اتاق میهمانان شب را سپری کنند و در عوض آنها را به زیرزمین سرد و تاریکی منتقل کردند . آن دو فرشته کوچک همانطور که مشغول آماده کردن جای خود بودند ناگهان فرشته بزرگتر چشمش به سوراخی در درون دیوار افتاد و سریعا به سمت سوراخ رفت و آنرا تعمیر و درست کرد. فرشته کوچکتر پرسید : چرا سوراخ دیوار را تعمیر کردی . فرشته بزرگتر پاسخ داد : همیشه چیزهایی را که می بینیم آنچه نیست که به نظر می آید . فرشته کوچکتر از این سخن سر در نیاورد . فردا صبح آن دو فرشته به راه خود ادامه دادند تا شب به نزدیکی یک کلبه متعلق به یک زوج کشاورز رسیدند . و از صاحبخانه خواستند تا اجازه دهند شب را آنجا سپری کنند. زن و مرد کشاورز که سنی از آنها گذشته بود با مهربانی کامل جواب مثبت دادند و پس از پذیرایی اجازه دادند تا آن دو فرشته در اتاق آنها و روی تخت انها بخوابند و خودشان روی زمین سرد خوابیدند . صبح هنگام فرشته کوچک با صدای گریه مرد و زن کشاورز از خواب بیدار شد و دید آندو غرق در گریه می باشند . جلوتر رفت و دید تنها گاو شیرده آن زوج که محل درآمد آنها نیز بود در روی زمین افتاده و مرده . فرشته کوچک برآشفت و به فرشته بزرگتر فریاد زد : چرا اجازه دادی چنین اتفاقی بیفتد . تو به خانواده اول که همه چیز داشتند کمک کردی و دیوار سوراخ آنها را تعمیر کردی ولی این خانواده که غیر از این گاو چیز دیگری نداشتند کمک نکردی و اجازه دادی این گاو بمیرد. فرشته بزرگتر به آرامی و نرمی پاسخ داد : چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آید. فرشته کوچک فریاد زد : یعنی چه من نمی فهمم. فرشته بزرگ گفت : هنگامی که در زیر زمین منزل آن مرد ثروتمند اقامت داشتیم دیدم که در سوراخ آن دیوار گنچی وجود دارد و چون دیدم که آن مرد به دیگران کمک نمی کند و از آنجه دارد در راه کمک استفاده نمی کند پس سوراخ دیوار را ترمیم و تعمیر کردم تا آنها گنج را پیدا نکنند . دیشب که در اتاق خواب این زوج خوابیده بودم فرشته مرگ آمد و قصد گرفتن جان زن کشاورز را داشت و من بجای زن گاو را پیشنهاد و قربانی کردم . چیزها آنطور که دیده می شوند به نظر نمی آیند . |
![]() |
![]() |
![]() |
بنـــــــدگی راستیـــــــــــن
جوانی گمنام عاشق دختر پادشاهی شد. رنج این عشق او را بیچاره کرده بود و راهی برای رسیدن به معشوق نمی یافت. مردی زیرک از ندیمان پادشاه که دلباختگی او را دید و جوانی ساده و خوش قلبش یافت، به او گفت پادشاه ، اهل معرفت است، اگر احساس کند که تو بنده ای از بندگان خدا هستی ، خودش به سراغ تو خواهد.
جوان به امید رسیدن به معشوق ، گوشه گیری پیشه کرد و به عبادت و نیایش مشغول شد. به طوری که اندک اندک مجذوب پرستش گردید و آثار اخلاص در او تجلی یافت.
روزی گذر پادشاه بر مکان او افتاد ، احوال وی را جویا شد و دانست که جوان ، بنده ای با اخلاص از بندگان خداست. در همان جا از وی خواست که به خواستگاری دخترش بیاید و او را خواستگاری کند. جوان فرصتی برای فکر کردن طلبید و پادشاه به او مهلت داد .
همین که پادشاه از آن مکان دور شد ، جوان وسایل خود را جمع کرد و به مکانی نا معلوم رفت. ندیم پادشاه از رفتار جوان تعجب کرد و به جست و جوی جوان پرداخت تا علت این تصمیم را بداند. بعد از مدتها جستجو او را یافت. گفت: (( تو در شوق رسیدن به دختر پادشاه آنگونه بی قرار بودی ، چرا وقتی پادشاه به سراغ تو آمد و ازدواج با دخترش را از تو خواست ، از آن فرار کردی؟ ))
جوان گفت: (( اگر آن بندگی دروغین که بخاطر رسیدن به معشوق بود ، پادشاهی را به در خانه ام آورد ، چرا قدم در بندگی راستین نگذارم تا پادشاه جهان را در خانه خویش نبینم؟ ))
لطائف تاریخی
۱- روزی جعفربن یحییبن خالد برمکی در صحرایی در کنار هارونالرشید شتر میراند، ناگهان یک قطار شتر با بار طلا جلو آمد، هارونالرشید پرسید که این گنجینه از کجا میآید؟ گفتند: هدیهای است که علیبن عیسی از ولایت خراسان فرستاده است - آن زمان هارون، علیبن عیسی را والی خراسان کرده و فضلبن یحیی برادر جعفر را عزل کرده بود - هارون رو به جعفر کرد و با سرزنش گفت: این مال در زمان حکومت برادرت کجا بود؟ جعفر گفت: در کیسههای صاحبان این مال.
۲- شخصی نزد معتصم آمد و ادعای پیغمبری کرد. معتصم گفت: چه معجزهای داری؟ گفت مرده زنده میکنم. معتصم گفت: اگر چنین معجزهای کنی، به تو ایمان میآورم، گفت: شمشیر تیز بیاورید، معتصم فرمان داد تا شمشیر مخصوص او را آوردند و به دست مدعی دادند. گفت: ای خلیفه، در برابر تو گردن وزیرت را میزنم و در همان حال زنده میکنم، معتصم پذیرفت و به وزیر خود رو کرد و گفت: چه میگویی؟ وزیر گفت: ای خلیفه تن به کشتن، دادن کاری سخت است و من از او هیچ معجزهای نمیخواهم، تو گواه باش که من به او ایمان آوردم. معتصم خندید و به او خلعت داد و فردی را که ادعای پیغمبری میکرد به شفاخانه فرستاد.
۳- اسماعیلبن محمّد از فاضلان و زبانآوران زمان خود بود و در میان برخی از خلفا، ارج و قربی داشت. یکبار به نیشابور آمد، از آب و هوای نیشابور لذت برد و قناتهای زیاد آن را پسندید. - میگویند در آن زمان، 12 هزار قنات در نیشابور جاری بود - اما از مردم آن شهر، به خاطر کوتاهی در خدمت، آزرده خاطر شد و در همان موقع خلیفه به او نوشت که از آب و هوا و مردم آن شهر به ما خبری بده، او در جواب نوشت که نیشابور جای خیلی خوبی است البته به شرط آن که آبی که زیر زمین است روی زمین باشد و مردمی که روی زمین هستند، زیر زمین باشند.
۴- پادشاهی به ندیم خود گفت که نام ابلهان این شهر را بنویس، ندیم گفت: به این شرط که نام هر کس را که بنویسم مرا به خاطر آن سرزنش و تنبیه نکنی، پادشاه قول داد که چنین نکند. اول نام پادشاه را نوشت. پادشاه گفت: اگر ابلهیِ من را ثابت نکنی، تو را مجازات میکنم. ندیم گفت: تو چکی ] براتی [ را به مبلغ صدهزار دینار به فلان نوکر خود دادی که به فلان شهر دوردست برود و آن را نقد کرده و بیاورد. پادشاه گفت: بله درست است. ندیم گفت: او در این شهر نه زمینی دارد، نه زنی و نه فرزندی، اگر آن مبلغ را بگیرد، به شهر دیگری رود که پادشاهی دیگر داشته باشد و از قلمرو و اختیار تو دور باشد، چه میگویی؟ پادشاه گفت: اگر او از ما روی نگرداند و پول را بیاورد تو چه میگویی؟ ندیم گفت: در آن صورت نام پادشاه را بر میدارم و نام او را مینویسم.
۵- پادشاهی از حاضران مجلس خود معمایی پرسید که آن چیست که پارسال نرسید، امسال نمیرسد و سال آینده هم نخواهد رسید، سربازی که در آن مجلس حاضر بود گفت: مواجب من است. پادشاه خندید و دستور داد تا مواجب دوسالة او را نقداً دادند و حقوق آیندهاش را نیز دوبرابر کرد.
۶- سربازی بود که وقتی به حمام میرفت، به هنگام بازگشت میگفت: فلان رخت من گم شده و یا فلان چیز غیبش زده است، یا آن را پیدا کن یا تاوانش را بده و... بالاخره دعوایی راه میانداخت در آخر مزد حمامی یا مبلغ اصلاح سر را نمیداد و بیرون میرفت. همة حمامداران او را میشناختند و به هیچ حمامی راهش نمیدادند. سرباز بیچاره به حمام رفت و به حمامی قول داد که دیگر به مردم تهمت نزند و اجرت حمام و سرتراش را بدهد و در این بین چند نفر هم شاهد بودند. وقتی لُنگ بست و به حمام رفت، حمامی لنگدار را صدا کرد تا همة لباسهای سرباز را پنهان کند و فقط کَمَر خنجر و کمر شمشیر او را باقی گذاشت. وقتی از حمام بیرون آمد، دید که هیچ کدام از لباسهایش نیست. به خاطر قولی که داده بود امکان سخن گفتن هم نداشت. چرا که شاهدان حاضر بودند، لنگدار، لنگ را از بدن او برداشت و او برهنه مادرزاد شد. به ناچار کمر شمشیر را بر کمر بست و به حمامی گفت من هیچ چیز نمیگویم ولی خودت انصاف بده، من به این شکل به حمام آمده بودم؟ حمامی و حاضران خندیدند و لباسها را به او پس دادند و حمامی به او گفت: میتواند هفتهای یک بار به حمام بیاید و مزد ندهد.
۷- مولانا سعید مولتانی از شاگردان مولانا قطبالدین خیلی سیاهچهره بود. شبی شیشة دوات بدون آنکه متوجه شود روی قبای سفیدش ریخت و چند جای آن سیاه شد و مولانا غافل از این اتفاق، صبح قبایش را پوشید و به کلاس درس آمد، دوستانش پرسیدند: مولانا چه کار کردهای؟ مولانا قطبالدین به جای او در پاسخ گفت: هیچ کاری نکرده، فقط عرق کرده است.
۸- روزی حکیم انوری در بازار بلخ راه میرفت، جمعی را دید، جلو رفت و سرش را داخل برد تا ببیند چه خبر است. دید مردی ایستاده و قصیدههای انوری را به نام خود میخواند و مردم تحسینش میکنند. انوری جلو رفت و گفت: ای مرد اشعار چه کسی را میخوانی؟ گفت: اشعار انوری را. گفت: تو انوری را میشناسی؟ گفت: چه میگویی؟ انوری من هستم. انوری خندید و گفت: شعر دزد شنیده بودم اما شاعردزد ندیده بودم.
۹- روزی سلطان محمود غازی از طلحک رنجید و خواست او را چوب بزند. به غلامانش گفت: بروید به باغ و از درخت ارغوان چند شاخه بیاورید. غلامان به دنبال چوب رفتند. جمعی پشت سر طلحک ایستاده بودند، طلحک که دو زانو زده بود به آنان گفت: بیکار نباشید، تا وقتی چوب بیاورند، شما پسگردنی بزنید.
۱۰- ظریفی بر سفرة خسیسی مرغ سرخکرده دید. گفت: عمر این مرغ بعد از کشته شدن درازتر از سالهای حیات او میشود.
۱۱- جوحی کنار رود دجله آمد، تعدادی از نابینایان را دید که میخواستند از آب عبور کنند. گفت چرا اینجا جمع شدهاید؟ گفتند: میخواهیم از آب عبور کنیم. گفت: اگر راهنمای شما بشوم چه میدهید؟ گفت برای هر نفر ده گردو. گفت: دستتان را به هم بدهید تا شما را از آب عبور بدهم. دست اولین نفر آنان را گرفت و وارد آب شد. موج تندی آمد و یکی از نابینایان را با خود برد، نابینایان فریاد زدند: ای راهنما یکی از دوستان ما را آب برد، او گفت: حیف از ده گردوی من، در این حین، یکی دیگر را آب برد، فریاد زدند: یکی دیگر را هم آب برد، گفت: حیف از 20 گردو. ناگهان یکی دیگر را آب با خود برد. دوباره فریاد زدند و او گفت: حیف از 30 گردو. یک دفعه فریاد زدند: ای نادان این چه حرفی است که میگویی و این چه راهی است که میروی؟ از راهی میروی که همه را آب برد. گفت: شما چرا ناراحتید؟ من ضرر میکنم، از هر یک نفری از شما که کم بشود، ده گردو را از دست میدهم و با وجود این چیزی نمیگویم. شما چرا فریاد میکشید؟
۱۲- مؤذنی تکبیر گفت، مردم با عجله به سمت مسجد آمدند و برای صف بستن از یکدیگر پیشی گرفتند. ظریفی در مسجد بود، گفت: به خدا سوگند اگر، مؤذن به جای حیعلی الصلوة، حیعلی الزکوة میگفت مردم برای فرار از مسجد از هم پیشی میگرفتند.
۱۳- به یکی از بزرگان بغداد گفتند: بینی بزرگ نشاندهندة بزرگی آلت تناسلی مرد است. در آن نزدیکیها ظریفی بود که بینی بزرگی داشت، او را به حرمسرا بردند ] ... [ اما عکس قضیه ثابت شد. صبح بینی او را بریدند و از خانه بیرونش کردند تا دیگری فریب نخورد، مردم از او پرسیدند: بینیات چه شده؟ گفت: شهادت دروغ داد، آن را بریدند.
۱۴- مجدهمگر، زنی بسیار پیر و مسن داشت، روزی با هم دعوایشان شد پیرزن گفت: پیش از من و تو هم لیل و نهاری بوده است، مجد در پاسخ گفت: شاید پیش از من بوده باشد اما پیش از تو نبوده است.
۱۵- مردی نزد ابوالعینا رفت و گفت زنی بداخلاق و زشت و پیر و بیمار دارم و ده سال است که اینطور است. گفت: دوست داری بمیرد و خبر مرگش را به تو بدهند؟ گفت: به خدا قسم، نمیخواهم. ابوالعینا با تعجب گفت: چرا نمیخواهی؟ گفت: میترسم از فرط خوشحالی بمیرم.
۱۶- یکی از بزرگان عرب که به زشتی چهره و کریهمنظری معروف بود، زنی بسیار زیبا و خوشاخلاق داشت، روزی زن به او گفت: مطمئنم که من و تو هر دو اهل بهشت هستیم. گفت: از کجا میدانی؟ گفت: از آنجا که تو چهرة زیبای مرا میبینی و سپاس میگویی و من چهرة زشت تو را میبینم و صبر میکنم و صابران و شاکران هر دو اهل بهشت هستند.
۱۷- مردی که بینی بزرگی داشت، به خواستگاری زنی رفت و در تعریف خود گفت: من مردی هستم صبور و بارکش. زن گفت: راست میگویی، اگر صبور و بارکش نبودی، این بینی را چهل سال تحمل نمیکردی.
۱۸- جوحی خیلی زشت بود، حکایت میکند: روزی سر بازار ایستاده بودم. زنی جلو آمد و به چهرة من نگاه کرد. وقتی به این کار ادامه داد، گفتم: چه کار داری که اینطور نگاهم میکنی و خیره شدهای؟ گفت: چشم من گناهی بزرگ کرده بود. خواستم او را با چیزی که از آن بدتر نباشد عذاب دهم، هیچ عذابی سختتر از آن ندیدم که به چهرة زشت تو نگاه کنم.
۱۹- شخصی به خسیسی گفت: انگشترت را به من بده تا هرگاه به آن نگاه کنم یاد تو بیفتم و به این دلیل همیشه در یاد من باشی، گفت: هر وقت بخواهی که مرا به یادآوری، به این فکر کن که وقتی از فلان کس انگشتری خواستم، به من نداد.
۲۰- درویشی بیسر و پا به خواجهای گفت: اگر من در خانة تو بمیرم با من چه میکنی؟ خواجه گفت: کفن میکنم و به گور میسپارمت، گفت: امروز در زندگیام به من پیراهن بده و وقتی مردم بدون کفن خاکم کن.
۲۱- روزی اعمش از خانه بیرون آمد و میخندید، شاگردانش سبب خندهاش را پرسیدند. گفت: وقتی از خانه بیرون میآمدم، دخترک چهارسالهام جلویم را گرفت و یک درهم خواست. گفتم: ندارم. رو کرد به مادرش و گفت: در همة دنیا هیچ کس نبود که زن او شوی؟ نمیدانم چگونه زن این فقیه گدا
۲۲- روزی جوحی در خانة خود نشسته بود و دخترک چهارسالهاش هم پیش او بود. ناگهان جنازهای از دور پیدا شد که دخترک تا آن زمان ندیده بود. گفت: این چیست؟ گفت: آدمی مرده است. گفت: او را به کجا میبرند؟ گفت: جایی که نه شمع و چراغ است، نه فرش و روشنایی، نه نور و صفا، نه خورش و پوشش، نه آب و نان، گفت: پس به خانة ما میآورند.
۲۳- عطاری برای خواجهای بخوری مرکب از عود و عنبر و صندل درست کرده بود و به این دلیل به آن مثلث میگفت. روزی خواجه که قصد داشت به میهمانی برود به کنیز خود گفت آتشدانی درست کن و از مثلث بخوری زیر لباسم بسوزان تا لباسهایم خوشبو شود، کنیز آتشدانی آورد و زیر دامن خواجه گذاشت و گلولة کوچکی از مثلث را روی آتش انداخت، در این موقع خواجه دفع نفخی کرد و بوی بد آن به مشام خودش رسید. گفت: این مثلث را بد ساختهاند که بوی بدی دارد، کنیز گفت: ای خواجه این بخور تا مثلث بود خوب بود وقتی آن را مربع کردی بد شد.
۲۴- معلمی نزدیک به مرگ بود گفت: بگردید ببینید کفن کهنه پیدا میکنید؟ گفتند: برای چه؟ گفت: برای آن که پس از مرگ مرا در آن بپیچند و در گور بگذارند. گفتند: به چه دلیل؟ گفت: وقتی منکر و نکیر بیایند و کفن کهنه را ببینند، گمان میکنند که این مرده قدیمی است و دیگر سؤال و جواب نمیکنند.
۲۵- مردی خراسانی در کاروانی خرش را گم کرده بود، خر دیگری را گرفت و بار زد. صاحب خر آمد و گردن خر خودش را گرفت و بارش را به زمین انداخت. خراسانی ابتدا سر و صدا کرد، مردم به او گفتند خر تو نر بود یا ماده؟ گفت: نر، گفتند: این خر ماده است. خراسانی گفت: خر من چندان هم نر نبود.
۲۶- شخصی نزد پادشاهی رفت و گفت: من پیامبر خدا هستم به من ایمان بیاور. پادشاه گفت: معجزة تو چیست؟ گفت: هر چه بخواهی. پادشاه قفل مشکلگشایی جلوی او گذاشت و گفت: اگر راست میگویی، این قفل را بدون کلید باز کن. گفت: من ادعای پیغمبری دارم نه ادعای آهنگری.
۲۷- یکی از علمای بزرگ مصر حکایت کرده است: مرا عزیز مصر نزد هرکل بزرگ روم فرستاد. وقتی به بارگاه او رسیدم، پیش تخت او دیوانهای را دیدم که یک سرِ زنجیر طلایی را به پای او و یک سر زنجیر را به پایة تخت بسته بودند. حرکات زیبا و رفتار مناسبی انجام میداد، وقتی هرکل مشغول کاری بود، زبانم را برایش در آوردم و حرکت دادم. او با صدای بلند گفت: خدایا چه کسی را بستهاند و چه کسی را باز گذاشتهاند.
۲۸- چندین سال پیش یکی از زنان نماینده حزب کارگر در مجلس انگلستان نخست وزیر وقت وینستون چرچیل را مورد استیضاح قرار داد و در ضمن سخنان خود با لحن تند و زننده ای به چرچیل گفت: اگر من زن شما بودم قهوه زهرآلودی به شما می خوراندم. چرچیل بی درنگ جواب داد: اگر من هم شوهر شما بودم آن را می خوردم!
۲۹- از کسی پرسیدند این شعر سعدی چه معنایی دارد؟
" این نکهت دهان تو یا بوی لادن است؟ "
گفت: لادن شهری است که در آن جا یابوهای تندرو مثل یابوهای چرکز به وجود می آید، و غرض شیخ از این که دهان معشوق را به " یابوی لادن" تشبیه کرده این است که زود به مشام عاشق می رسد!
۳۰- مرحوم آقا [...] که از علمای معروف و از مخالفان سر سخت مشروطه بود در میدان توپخانه برای مستبدین منبر می رفت و علی نیزه نامی از اوباش شهر هم همیشه حامی و همراه وی بود. روزی که آقا بالای منبر بود، جمعی مرتب صلوات می فرستادند به طوری که کسی صدای آقا را نمی شنید. علی نیزه که کنار منبر ایستاده بود سخت عصبانی شده دست بر منبر نهاده گفت: همین منبر به فلان فلان کسی که صلوات بفرستد! یکی از گوشه ای فریاد زد با آقا یا بی آقا؟! علی نیزه که عصبانی بود گفت: با آقا!
۳۱- نظامی در مدح قزل ارسلان گفته بود:
به دریا چون زند تیغ بلا رک به ماهی گاو گوید کیف حالک؟
شخصی ایراد کرد که به سبب ترکیب، حالک مرفوع می باید نه مفتوح. نظامی گفت: معذور دارید که گاو نحو نمی داند!
۳۲- منصور خلیفه عباسی روزی به طاق کسری رفت و بر ستونی شعری دید که از شوق عاشق به دیدار معشوق حکایت می کرد، و زیر آن نوشته بود: اهه، اهه!
منصور از همراهان پرسید این را چه معنی است؟ هرکسی سخنی گفت ولی ربیع حاجب که مردی باهوش بود پاسخ داد که گوینده شعر خواسته بفهماند که در حال سرودن این بیت گریه میکند!
۳۳- مارک تواین روزی خانمی را بر سر میز غذا راهنمایی کرد و به آن زن گفت: چقدر شما زیبا هستید! زن در جواب گفت: متاسفانه من نخواهم توانست با چنین تعارفی به شما جواب دهم. مارک تواین خنده ای کرد و گفت: پس خانم محترم شما هم از من تقلید کنید و دروغ بگویید!
۳۴- حاج حسن آقا ملک کالسکه ای با دو قاطر بسیار زیبا داشت. نصرت الدوله روزی از نامبرده درخواست کرد کالسکه را موقتاً به او بدهد. ملک ناچار کالسکه را با قاطرها برای نصرت الدوله فرستاد و برایش نوشت: کالسکه را با قاطرها تقدیم داشتم، تقاضا دارم در حق این دو قاطر پدری بفرمایید!
۳۵- گویند پروفسور هشترودی مانند بقیه نوابغ حواس جمع و درستی نداشت. یک روز صبح که برای تدریس به دانشگاه وارد شد، متوجه شد که همکارانش غمگین و بهت زده اند، با تعجب پرسید: چه اتفاقی افتاده است؟ یکی از همکارانش ضمن نام بردن از استادی گفت: استاد فلان در حالیکه خواب بوده سکته کرده و مرده است. پروفسور هشترودی با نگرانی پرسید: حالا به خودش خبر داده اید یا دارید فکر می کنید که چطور در جریانش یگذارید که شوکه نشود؟!
۳۶- سردار منصور رشتی عشق فراوانی به گل و گیاه داشت، وی روزی مستوفی را به باغ خود دعوت کرد و ضمن تعریف از هر گل و گیاه، ناگهان به استخر باغ که در میان آن گل نیلوفر آبی دیده می شد اشاره کرد و گفت: این باغبان من یک یزدی عجیب الخلقه ای است. من هرچه فکر کردم او چطور می رود ته استخر و ریشه این نیلوفر را آب می دهد عقلم به جایی نرسید! شما چه فکر می کنید؟!
۳۷- وقتی کریم آقا خان شهردار تهران بود، از دربار نامه ای به وی رسید. مشعر بر اینکه مطالب ضد و نقیضی در باره فلان موضوع به ما می رسد، لازم است درباره صحت و سقم آن اطلاع لازم بدهید. شهردار هر چه درباره "صحت وسقم" فکر کرد، چیزی به عقلش نرسید، بالاخره در نامه جوابیه ای برای ادعای فضل نوشت: مدتی است که از صحت و سقم هیچگونه خبری در دست نیست، به ماموران شهربانی دستور داده شده که هر جا این دو نفر را یافتند فوراً دستگیر نموده و نزد اینجانب بیاورند تا اقدام لازم درباره آنها به عمل آید!
۳۸- صاحب رستوران عمر خیام در آمریکا مردی ارمنی است که در جوانی از ترکیه به آمریکا هجرت کرده و فعلاً از برکت نام عمر خیام و این رستوران میلیونر شده است. می گفت: شبی یک خانم پیر آمریکایی در رستوران دست مرا محکم گرفت و می گفت ای مستر خیام نمی دانی که عمری شیفته اشعار تو بوده ام، چقدر خوشوقتم که شخص تو را می بینم!
۳۹- برنارد شاو برای شنیدن کنسرت ویولونیستی رفته بود. در پایان کنسرت، زن میزبان از شاو پرسید: عقیده شما درباره این ویولونیست چه بود؟ شاو جواب داد: مرا یاد پادروسکی انداخت. زن گفت: پادروسکی؟... اما مثل این که استاد اشتباه می کنند، پادروسکی اصلاً ویلونیست نبود. شاو جواب داد: این آقا هم همینطور!
۴۰- روزی برنارد شاو در مجلسی با یکی از ستارگان زیبا و هنرمند برخورد می کند. ستاره زیبا بر سبیل شوخی به شاو می گوید: آقای شاو من آرزو دارم با شما ازدواج کنم. شاو می پرسد: چه خاصیتی در این کار می بینید؟ ستاره می گوید: فرزندی که از ما متولد خواهد شد فوق العاده خواهد بود، زیرا زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث خواهد برد. شاو بلافاصله می گوید: می ترسم برعکس شود یعنی زیبایی را از من و عقل را از شما به ارث برد!
حافظ برای اولین بار این شعر را سرود که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سمرقند و بخارا
صائب تبریزی در جواب حافظ این را گفته که:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم سر ودست و تن و پا را
هر آن کس چیز می بخشد از آن خویش می بخشد
نه چون حافظ که می بخشد سمرقند و بخارا
شهریار هم حسن خطامی بر این شعر صائب می سراید:
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خال هندویش بخشم تما م روح و اجزا را
هر آن کس چیز می بخشد، مثال مرد می بخشد
نه چون صائب که می بخشد سر ودست و تن و پا را
سر و دست و تن و پا را ، به خاک گور می بخشند
نه بر آن ترک شیرازی که شور انداخت در دلها
اخیرا حوابیه های زیادی هم در جواب شهریار سروده شده است که من از این جوابیه که شخصی به نام "خانم یاری" سروده است خوشم آمد.
اگر آن ترک شیرازی بدست آرد دل ما را
به خورشید و فلک سایم از این عزت کف پا را
روان و روح و جان ما همه از دولت شاه است
من مفلس کیم چیزی ببخشم خال زیبا را
اگر استاد ما محو جمال یار می بودی
از آن خود نمی خواندی تمام روح و اجزا را
فرهنگ کوچک واژهای بیگانه و برابر پارسی انها -فارسی را پاس بداریم
1. برای دریافت تمامی واژه ها در یک فایل کوچک PDF اینجا کلیک کنید 239KB
تفالی به حافظ
آنان کـه خاک را به نظر کیمیا کـنـند
آیا بود که گوشه چشمی به ما کـنـند
دردم نهـفـتـه بـه ز طـبیبان مدعی
باشد کـه از خزانـه غیبم دوا کـنـند
مـعـشوق چون نقاب ز رخ در نمیکشد
هر کـس حـکایتی به تصور چرا کنـند
چون حسن عاقبت نه به رندی و زاهدیست
آن بـه که کار خود به عنایت رها کنـند
بی معرفت مباش که در من یزید عشـق
اهـل نـظر معامـلـه با آشـنا کنند
حالی درون پرده بسی فـتـنـه میرود
تا آن زمان که پرده برافتد چهها کـنـند
گر سنـگ از این حدیث بنالد عجـب مدار
صاحـب دلان حکایت دل خوش ادا کنـند
می خور که صد گـناه ز اغیار در حـجاب
بـهـتر ز طاعـتی که به روی و ریا کنند
پیراهـنی کـه آید از او بوی یوسـفـم
ترسـم برادران غیورش قـبا کـنـند
بـگذر بـه کوی میکده تا زمره حـضور
اوقات خود ز بـهر تو صرف دعا کـنـند
پنهان ز حاسدان به خودم خوان که منعمان
خیر نـهان برای رضای خدا کـنـند
حافـظ دوام وصـل میسر نـمیشود
شاهان کـم التـفات به حال گدا کنـند
به جای ابتدا بگو نخست
به جای ابتدایی ترین بگو ساده ترین
به جای ابتلاء بگو دچاری
به جای ابتکار بگو نوآوری
به جای ابدیت بگو همیشگی
به جای ابن سینا بگو پور سینا
به جای اتباع بگو شهروندان
به جای اتحاد بگو همبستگی
به جای اتفاق افتاد بگو رخ داد
به جای اتفاق افتادن بگو رخ دادن
به جای اتفاقات بگو رویدادها
به جای اتوماتیک بگو خودکار
به جای اتومبیل بگو خودرو
به جای اتومبیل بگو خودرو
به جای اجتناب بگو دوری
به جای اجتناب ناپذیر بگو پیشگیری ناپذیر
به جای اجرت بگو دستمزد
به جای اجناس بگو کالاها
به جای اجیر بگو مزدور
به جای احترام بگو ارج
به جای احتمالا بگو شاید - چه بسا
به جای احتیاج بگو نیاز
به جای احتیاط بگو پروا
به جای احدی بگو هیچکسی
به جای احسان بگو نکویی
به جای احسنت، براوو یا باریکلا بگو آفرین
به جای احضار کردن بگو فراخواندن
به جای احضار کردن بگو فراخواندن
به جای احیانا بگو شاید
به جای اخاذی بگو زورگیری
به جای اخبار بگو تازه ها
به جای اختراع بگو نوآوری
به جای اختلاط بگو درهمی
به جای اختناق بگو خفگی - فشار - تنگنا
به جای اخذ بگو دریافت
به جای اخطار بگو هشدار
به جای اخلاف بگو جانشینان
به جای اخوت بگو برادری
به جای اخوی بگو برادر
به جای اخیرالتأسیس بگو نوبنیاد - نوساز
به جای اخیرا بگو به تازگی
به جای ادوار بگو دوره ها
به جای اذان بگو بانگ نماز
به جای اذیت بگو آزار
به جای ارائه طریق کردن بگو پیشنهاد کردن
به جای ارائه کرد بگو رو کرد
به جای اراضی بگو زمین ها
به جای ارامنه بگو ارمنیان
به جای اربعین بگو چله
به جای ارتجاع بگو واپسگرایی
به جای ارتعاش بگو لزرش
به جای ارتفاع بگو بلندی
به جای ارزاق بگو خواروبار
به جای ارسال کردن بگو فرستادن
به جای ارشد بگو بزرگتر
به جای ارفاق بگو آسانگیری
به جای ارکان بگو پایه ها
به جای ارکستر بگو همنوازی
به جای اریکه بگو تخت
به جای اریکه فرمانروایی بگو تخت فرمانروایی
به جای از اوایل بگو از آغاز
به جای از این جهت بگو از این رو
به جای از این طریق بگو از این روش
به جای از این قبیل بگو از این دست
به جای از این نظر بگو از این رو
به جای از آن جمله بگو از آن میان
به جای از آن روز به بعد بگو پس از آن روز
به جای از بین بردن بگو از میان بردن
به جای از جانب بگو از سوی
به جای از جمله بگو از دسته - از آنگونه
به جای از حیث بگو از دید
به جای از طرف دیگر بگو از سوی دیگر
به جای از طریق بگو از راه
به جای از قدیم بگو از دیر باز
به جای ازدواج بگو زناشویی
به جای اساس بگو بنیاد
به جای اساسنامه بگو بنیادنامه
به جای اساسی بگو بنیادی - بنیادین
به جای اسبق بگو پیشین
به جای اسپری بگو افشانه
به جای استبداد بگو تکسالاری - خوکامگی
به جای استحصال بگو برداشت
به جای استحضار بگو آگاهی
به جای استحقاق بگو شایستگی - سزاواری
به جای استحمام بگو خودشویی
به جای استحکامات بگو سنگربندی ها
به جای استدعا می کنم بگو خواهش می کنم ، درخواست می کنم
به جای استراتژی بگو راهبرد
به جای استراتژیک بگو راهبردی
به جای استراحت کردن بگو آسودن - درازکشیدن
به جای استراق سمع بگو شنود
به جای استرداد بگو واپسداد
به جای استشمام بگو بو کردن- بوییدن
به جای استشهاد بگو گواهی
به جای استعفا بگو کناره گیری
به جای استعمال بگو کاربرد
به جای استفاده از بگو به کارگیری
به جای استفاده بگو کاربرد
به جای استقامت بگو پایداری
به جای استقبال بگو پیشباز
به جای استقرار بگو برپایی
به جای استقلال بگو خودسالاری
به جای استمرار بگو ادامه - پیوستگی
به جای استناد بگو گواهمندی
به جای استنباط بگو برداشت
به جای استهزاء بگو ریشخند
به جای استهلاک بگو فرسایش
به جای استیجاری بگو کرایه ای
به جای استیضاح بگو بازخواست
به جای استیضاح بگو بازخواست
به جای استیلاء بگو چیرگی
به جای اسرار بگو رازها
به جای اسراف بگو ریخت و پاش
به جای اسطوره بگو افسانه
به جای اسقاطی بگو ناکارآمد
به جای اسلاف بگو یشینیان - گذشتگان
به جای اسلحه بگو جنگ افزار
به جای اسم بگو نام
به جای اسهال بگو شکم روش
به جای اسکله بگو بارانداز
به جای اسیر بگو برده - دستگیر
به جای اشاعه بگو گسترش
به جای اشتباها ً بگو ندانسته
به جای اشتغال بگو کارگماری
به جای اشرار بگو آشوبگران
به جای اشراف بگو بزرگان-بزرگواران
به جای اشعار بگو سروده ها
به جای اشکال بگو خرده
به جای اصحاب بگو یاران
به جای اصرار بگو پافشاری
به جای اصطلاحات بگو واژگان
به جای اصطکاک بگو سایش
به جای اصفهان بگو اسپهان - اسپاهان
به جای اصل بگو ریشه-بن-بیخ
به جای اصولی بگو بنیادی - بنیادین
به جای اصیل بگو ریشه دار
به جای اضافه کردن بگو افزودن
به جای اضطراب بگو پریشانی
به جای اضمحلال بگو نابودی
به جای اطاعت بگو پیروی - فرمانبرداری
به جای اطاعت می شود بگو به روی چشم
به جای اطاق بگو اتاق
به جای اطراف بگو گوشه ها-کناره ها
به جای اطرافیان بگو خویشان - نزدیکان
به جای اطریش بگو اتریش
به جای اطلاع بگو آگاهی
به جای اطلاع ثانوی بگو آگهی پس از این
به جای اطلاعات بگو داده ها
به جای اظهار داشت بگو بازگو کرد
به جای اظهار نظر بگو بازگویی دیدگاه
به جای اعتبارنامه بگو استوارنامه
به جای اعتدال بگو میانه روی
به جای اعتدال بگو میانه روی
به جای اعتقادات بگو باورها
به جای اعتماد به نفس بگو خودباوری
به جای اعتماد متقابل بگو همباوری
به جای اعجاب انگیز بگو شگفت انگیز
به جای اعدام کردن بگو سر به نیست کردن
به جای اعراب (عرب ها) بگو تازیان
به جای اعزام بگو گسیل
به جای اعلام کردن بگو آگاه کردن
به جای اعلان بگو آگهی
به جای اعیاد بگو جشن ها
به جای اغتشاش بگو آشفتگی
به جای اغلب بگو بیشتر
به جای افتتاح بگو گشایش
به جای افتخار بگو سربلندی
به جای افتضاح بگو رسوایی
به جای افراد بگو کسان
به جای افرادیکه بگو کسانیکه
به جای افراط بگو زیاده روی
به جای افسوس بگو دریغا
به جای افقی بگو ستانی
به جای اقامت بگو ماندن
به جای اقبال بگو بخت
به جای اقتباس از ... بگو برگرفته از ...
به جای اقدام نمودن بگو دست زدن
به جای اقصی نقاط جهان بگو سرتاسر جهان
به جای اقصی نقاط دنیا بگو سرتاسر جهان
به جای اقصی نقاط کشور بگو سرتاسر کشور
به جای اقلام بگو نمونه ها
به جای اقلیت بگو کمتری
به جای الان بگو اکنون
به جای البسه بگو پوشاک
به جای الحاق بگو پیوست
به جای الی یا لغایت بگو تا
به جای اما بگو ولی
به جای امام بگو پیشوا
به جای امام جماعت بگو پیشنماز
به جای امام جماعت بگو پیشنماز
به جای امتحان بگو آزمون
به جای امتحان کردن بگو آزمودن - آزمایش کردن
به جای امتداد بگو راستا
به جای امتناع بگو خودداری - پرهیز
به جای امتناع کردن بگو خودداری کردن
به جای امثال بگو همانند
به جای امداد بگو یاری رسانی
به جای امدادگر بگو یاری رسان
به جای امر بگو فرمایش
به جای امرار معاش بگو گذران زندگی
به جای امرتان چیست؟ بگو فرمایشتان چیست؟
به جای امریه بگو فرمان نامه
به جای امکان پذیر بگو شدنی
به جای انبیاء بگو پیامبران-پیغمبران
به جای انتخاب بگو گزینش
به جای انتخابات بگو گزیدمان
به جای انتصاب بگو گماشتن-گمایش
به جای انتظار بگو چشمداشت
به جای انتظار داشتن بگو چشم داشتن
به جای انتظار می رود بگو پیش بینی می شود
به جای انتقاد کردن بگو خرده گیری - خرده گرفتن
به جای انتقام بگو تلافی - کینخواهی
به جای انجماد بگو یخ زدن
به جای انحاء بگو روش ها
به جای انحراف بگو لغزش
به جای انحرافات بگو کژی ها
به جای انزوا بگو گوشه گیری
به جای انسجام بگو هماهنگی
به جای انشاء الله بگو به امید خدا
به جای انصراف دادن بگو کناره گیری کرد
به جای انعطاف بگو نرمش
به جای انعقاد خون بگو لختگی خون
به جای انعکاس بگو بازتاب
به جای انفجار بگو پکیدن - پکش
به جای انفرادی بگو تنهایی
به جای انفصال بگو جدایی
به جای انهار بگو رودها
به جای انهدام بگو نابودی
به جای انواع بگو گونه ها
به جای اهالی بوشهر بگو مردمان بوشهر
به جای اهتمام بگو کوشش
به جای اهدا کردن بگو پیشکش کردن
به جای اواسط بگو میانه ها
به جای اوباش بگو ناکس
به جای اول بگو نخست
به جای اولا بگو نخست
به جای اولاد بگو فرزندان
به جای اولویت بگو نخستینگی
به جای اولین بگو نخستین
به جای اکاذیب بگو دروغ ها
به جای اکتفاء بگو بسنده
به جای اکتفاء کردن بگو بسنده کردن
به جای اکثر قریب اتفاق بگو بیشتر
به جای اکثرا بگو بیشتر
به جای اکثریت بگو بیشتری
به جای ایاب و ذهاب بگو رفت و آمد
به جای ایالت بگو استان - فرمانروایی
به جای ایام بگو روزها
به جای ایجاد اشتغال بگو کارآفرینی
به جای ایجاد بگو برپایی
به جای ایجاد شده بگو برپاشده
به جای ایجاد کردن بگو پدید آوردن
به جای ایده آل بگو آرمانی
به جای ایده آلیست (فرانسوی) بگو آرمان گرا
به جای ایده آلیسم بگو آرمان گرایی
به جای ایرانی الاصل بگو ایرانی تبار
به جای ایرانیت بگو ایرانی گری
به جای ایمان بگو باور - باورداشت
به جای این طور بگو اینگونه
به جای ایندکس بگو نمایه
به جای آباژور بگو نورتاب
به جای آخر الامر بگو سرانجام
به جای آخر بگو پایان
به جای آخرت بگو رستاخیز
به جای آخرین بگو واپسین
به جای آرشیو بگو بایگانی
به جای آزمایشات بگو آزمایش ها
به جای آس بگو تکخال
به جای آسانسور بگو بالابر
به جای آل بویه بگو خاندان بویه
به جای آلت قتاله بگو کشت افزار
به جای آن را باطل کردم بگو آن را تباه کردم
به جای آنطور بگو آنگونه
به جای آنوقت بگو آنگاه
به جای با اصل و نسب بگو با ریشه
به جای با تشکر بگو با سپاس
به جای با تقوی بگو پرهیزگار
به جای با تمام بگو با همه
به جای با عقاید مختلف بگو با باورهای گوناگون
به جای با قابلیت بگو با توانایی
به جای با لیاقتی بگو شایستگی
به جای باجناق بگو همریش
به جای بارز بگو آشکار - پدیدار
به جای باطل بگو نادرست - تباه
به جای باطنی بگو درونی
به جای باعث بگو مایه
به جای باعث عبرت دیگران بگو مایه پند دیگران
به جای باقیمانده بگو مانده
به جای بالاجبار بگو به ناچار
به جای بالاخره بگو سرانجام
به جای بالاخص بگو به ویژه
به جای بالعکس بگو وارون
به جای بالقوه بگو نهفته - خفته
به جای بالکن بگو ایوان
به جای باکره (بانوان) بگو دوشیزه
به جای بحبحه بگو هنگامه
به جای بحث و تبادل نظر بگو گفتمان
به جای بحر خزر بگو دریای مازندران
به جای بحران بگو چالش
به جای بخیل بگو چشم تنگ
به جای بد جنس بگو بد نهاد
به جای بدعت بگو نوآوری
به جای بدن بگو تن
به جای بدو بگو آغاز
به جای بدون شک بگو بی گمان
به جای بدون فوت وقت بگو بی درنگ
به جای بدیل بگو همتا
به جای بدین طریق بگو بدین روش
به جای بذر پاشیدن بگو تخم پاشیدن
به جای بذله گو بگو شوخ
به جای بر اساس بگو بر پایه
به جای بر عهده بگو بر دوش
به جای بر مبنای بگو بر پایه
به جای براق بگو درخشان
به جای برای مثال بگو برای نمونه
به جای برخی مواقع بگو گاهی
به جای برعکس بگو وارونه
به جای برقرار بگو پایدار - استوار - برپا
به جای برودت بگو سرما
به جای برودتی بگو سرمایشی
به جای برکه بگو آبگیر
به جای بزاق بگو آب دهن
به جای بسط دادن بگو باز کردن : اندکی سخن را باز کنید
به جای بسط بگو گسترش
به جای بسمه تعالی بگو به نام خدا
به جای بسهولت بگو به آسانی
به جای بشارت دادن بگو مژده دادن
به جای بشاش بگو خندان
به جای بشر بگو آدمی
به جای بصیرت بگو بینش
به جای بعد بگو پس
به جای بعدها بگو در آینده
به جای بعضا بگو گاهی
به جای بعضی اوقات بگو هر از چند گاهی
به جای بعضی بگو برخی
به جای بعضی مواقع بگو گاهی
به جای بعضی وقتها بگو گاهی
به جای بعید بگو دور
به جای بلاتکلیف بگو بی برنامه
به جای بلاتکلیفی بگو بی برنامگی
به جای بلاغت بگو شیوایی
به جای بلافاصله بگو بی درنگ
به جای بنیان بگو بنیاد
به جای بنیانگذار بگو بنیادگذار
به جای به اتفاق بگو همراه
به جای به احتمال زیاد بگو به گمان بسیار
به جای به این ترتیب بگو بدین سان
به جای به تدریج بگو کم کم
به جای به تفصیل بگو به گستردگی
به جای به حق بگو به سزا
به جای به خصوص بگو به ویژه
به جای به زعم بگو به باور
به جای به سرعت بگو با شتاب
به جای به طور قطع بگو بی گمان
به جای به ظن من بگو به گمان من
به جای به عبارتی بگو به گفته ای
به جای به علاوه بگو افزون بر آن
به جای به غیر از اینکه بگو جدا از اینکه
به جای به قول بگو به گفته
به جای به لحاظ بگو از دید
به جای به مثابه بگو به مانند
به جای به منظور بگو برای
به جای به موازات بگو همراستا
به جای به نحو بگو به گونه
به جای به نحوی بگو به گونه ای
به جای به هر حال بگو به هر روی
به جای به هر صورت بگو به هر روی
به جای به همین خاطر بگو از این رو
به جای به همین دلیل بگو از این روی
به جای به هیچ عنوان بگو به هیچ روی
به جای به واقع بگو به راستی
به جای به وجود آوردن بگو پدید آوردن
به جای به وجود آورنده بگو پدیدآورنده
به جای به وسیله بگو بدست
به جای به وضوح بگو به روشنی
به جای به وفور بگو فراوان
به جای به وقوع پیوست بگو رخ داد
به جای به کرات بگو بارها
به جای بهت بگو گیجی
به جای بوران بگو برفباد
به جای بولتن بگو گزارشنامه
به جای بوکس بگو مشتزنی
به جای بکر بگو دست نخورده
به جای بی احتیاط بگو بی پروا
به جای بی احساس بگو سنگدل
به جای بی اصل بگو بی ریشه
به جای بی اصل و نسب بگو بی ریشه
به جای بی اعتبار بگو بی ارزش
به جای بی اعتقاد بگو ناباور
به جای بی اعتقادی بگو ناباوری
به جای بی اعتنا بگو رویگردان
به جای بی اعتنایی بگو رویگردانی
به جای بی انتها بگو بی پایان
به جای بی انضباطی بگو نا به سامانی
به جای بی بدیل بگو بی همتا
به جای بی بضاعت بگو تهیدست
به جای بی تامل بگو بی درنگ
به جای بی تدبیر بگو نابخرد
به جای بی تدبیری بگو نابخردی
به جای بی ترتیب بگو درهم
به جای بی تردید بگو بی گمان
به جای بی تردید بگو بی گمان
به جای بی توجه بگو بی پروا
به جای بی جرات بگو بزدل
به جای بی جواب بگو بی پاسخ
به جای بی حد و حصر بگو بی اندازه
به جای بی حساب بگو بیشمار
به جای بی حواس بگو پریشان
به جای بی حوصلگی بگو بی تابی
به جای بی حوصله بگو بی تاب
به جای بی خبر بگو سرزده - ناآگاه
به جای بی خبر بگو ناآگاه
به جای بی خبری بگو ناآگاهی
به جای بی رحم بگو سنگدل
به جای بی رقیب بگو بی مانند
به جای بی روح بگو بی جان
به جای بی سلیقگی بگو بدپسندی
به جای بی سلیقه بگو بدپسند
به جای بی شباهت بگو ناهمانند
به جای بی شعور بگو نادان
به جای بی شک بگو بی گمان
به جای بی صبر بگو ناشکیبا
به جای بی صبری بگو ناشکیبایی
به جای بی عدالتی بگو بی دادگری
به جای بی فایده بگو بیهوده
به جای بی قرار بگو بی تاب
به جای بی قراری بگو بی تابی
به جای بی لیاقتی بگو ناشایستگی
به جای بی نظمی بگو نا به سامانی
به جای بی نظیر بگو بی همتا - بی مانند
به جای بی کفایتی بگو ناشایستگی
به جای بیان کردن بگو بازگو کردن
به جای بیش از حد بگو بیش از اندازه
به جای بیعانه بگو پیش پرداخت
به جای بین المللی بگو جهانی - فرامرزی
به جای بین النهرین بگو میانرودان
به جای بین بگو میان
به جای بینهایت بگو بیکران
به جای بیوگرافی بگو زندگینامه - سرگذشت
به جای پاراگراف (لاتین) بگو بند
به جای پارتیشن بگو دیوارک
به جای پارکینگ بگو خودروگاه
به جای پاساژ (فرانسوی) بگو تیمچه
به جای پاسپورت بگو گذرنامه
به جای پانسمان بگو زخمبندی
به جای پاورقی بگو زیرنویس
به جای پر تعداد بگو پرشمار
به جای پرتحمل بگو پرتاب
به جای پرتعداد بگو پرشمار
به جای پرثمر بگو پربار
به جای پرنس بگو شاهزاده
به جای پرنسس بگو شاهدخت
به جای پروژکتور بگو نورافکن
به جای پروسه بگو فرآیند
به جای پستچی بگو نامه رسان
به جای پلیس بگو شهربانی
به جای پمپ بگو مکنده
به جای پیش شرط بگو پیش نیاز
به جای تا به حال بگو تاکنون
به جای تا حالا بگو تاکنون
به جای تا حدودی بگو تا اندازه ای
به جای تا حدی بگو تا اندازه ای
به جای تابعیت ایران بگو شهروندی ایران
به جای تاثرآور بگو دلخراش
به جای تاثیر بگو کارایی
به جای تاثیر گذار بگو کارساز
به جای تاجر بگو بازرگان
به جای تاخیر بگو دیرکرد
به جای تارک دنیا بگو جهانرها
به جای تاسف بار بگو اندوه بار
به جای تاسف بگو افسوس
به جای تاسیس بگو راه اندازی
به جای تاسیس کردن بگو پایه گزاری کردن
به جای تالم بگو اندوه
به جای تامل بگو درنگ
به جای تاکید بگو پافشاری
به جای تاکید کرد بگو پافشاری کرد
به جای تألیف شده بگو نوشته شده
به جای تبادل نظر بگو گفتگو - گفتمان
به جای تبحر بگو چیرگی
به جای تبریزی الاصل بگو تبریزی تبار
به جای تبریک بگو شادباش- شاباش
به جای تبسم بگو لبخند
به جای تبعات بگو پیامدها
به جای تبعه ایران بگو شهروند ایران
به جای تبعیت بگو پیروی
به جای تبعیت کردن بگو پیروی کردن
به جای تجار بگو بازرگانان
به جای تجارت بگو بازرگانی
به جای تجاری بگو بازرگانی
به جای تجانس بگو همگنی
به جای تجاوز بگو دست درازی
به جای تجدید نظر بگو بازنگری
به جای تجربه کردن بگو آزمودن
به جای تجزیه طلب بگو جدایی خواه
به جای تجزیه و تحلیل بگو موشکافی
به جای تجمع بگو گردهمایی
به جای تجمع کنندگان بگو گردآمدگان
به جای تجهیزات بگو ساز و برگ
به جای تحت اللفظی بگو واژه به واژه
به جای تحت فشار بگو زیر فشار
به جای تحت لوای بگو زیر درفش
به جای تحتانی بگو زیرین
به جای تحرک بگو جنبش
به جای تحریک کننده بگو برانگیزاننده
به جای تحسین برانگیز بگو آفرین انگیز
به جای تحصن بگو بست
به جای تحصن کردن بگو بست نشستن
به جای تحصنگاه بگو بستگاه
به جای تحقیر بگو خوارداشت
به جای تحقیق بگو پژوهش
به جای تحقیقاتی بگو پژوهشی
به جای تحمل بگو بردباری
به جای تحمل نمی کند بگو برنمی تابد
به جای تحمل کرد بگو تاب آورد
به جای تحول بگو دگرگونی
به جای تحولات بگو دگرگونی ها
به جای تخریب بگو ویرانی
به جای تخصص داشتن بگو سررشته داشتن - کاردان بودن
به جای تخطی بگو لغزش
به جای تخلیه بگو تهی سازی
به جای تخمین بگو برآورد
به جای تخیل بگو پنداشت - پندار
به جای تداوم بگو ادامه
به جای تدبیر بگو راهکار
به جای تدریجا بگو کم کم
به جای تدوین بگو گردآوری
به جای تذکر بگو یادآوری - گوشزد
به جای تراس بگو ایوان
به جای ترافیک بگو شدامد
به جای تربیت بگو پرورش
به جای تربیت کردن بگو پرورش دادن
به جای ترجمه بگو برگردان
به جای تردد بگو آمدوشد
به جای تردید بگو دودلی - گمان
به جای ترشح بگو تراوش
به جای ترغیب کند بگو وا دارد
به جای ترقی بگو پیشرفت
به جای ترمینال بگو پایانه
به جای ترویج بگو گسترش
به جای تسامح بگو رواداری
به جای تساوی بگو برابری
به جای تسبیح بگو دستگرد
به جای تست بگو آزمایش
به جای تسطیح بگو هموارسازی
به جای تسلسل بگو زنجیرواری
به جای تسلط بگو چیرگی
به جای تسلیحاتی بگو جنگ افزاری
به جای تسکین بگو آرامش
به جای تشریح بگو کالبدشناسی
به جای تشریفات بگو آیین ها
به جای تشویق بگو دلگرمی
به جای تشکر بگو سپاسگزاری
به جای تصادف بگو برخورد
به جای تصادم بگو برخورد
به جای تصحیح کردن بگو درست کردن
به جای تصدیق (رانندگی) بگو گواهینامه (رانندگی)
به جای تصفیه بگو پالایش
به جای تصور بگو انگاشت - انگار
به جای تصور کردن بگو گمان کردن - پنداشتن
به جای تضاهرات بگو راهپیمایی
به جای تظاهر بگو خودنمایی
به جای تعادل بگو ترازمندی
به جای تعجب بگو شگفتی
به جای تعجب آور بگو شگفتی آور
به جای تعجیل بگو شتاب کردن
به جای تعداد بگو شمار
به جای تعداد محدودی بگو شمار اندکی
به جای تعدادی بگو شماری - چندی
به جای تعرض بگو درازدستی
به جای تعقیب بگو پیگیری - دنبال
به جای تعلق خاطر بگو وابستگی
به جای تعلیم بگو آموزش
به جای تعهدنامه بگو پیمان نامه
به جای تعویض بگو جایگزینی -جابه جایی
به جای تغییر کرد بگو دگرگون شد
به جای تغییرات بگو دگرگونی ها
به جای تفتیش بگو بازجویی
به جای تفحص بگو پیکاوی
به جای تفحص بگو پیکاوی
به جای تفرجگاه بگو گردشگاه
به جای تفریق بگو کاهش
به جای تفنگچی بگو تفنگدار
به جای تفویض بگو سپردن
به جای تفکیک بگو جداسازی
به جای تقاضا بگو درخواست
به جای تقاطع بگو برشگاه
به جای تقبل کردن بگو پذیرا شدن
به جای تقدم بگو پیشینگی
به جای تقدیر یا قسمت بگو سرنوشت
به جای تقدیم کردن بگو پیش کش کردن
به جای تقرب بگو نزدیکی
به جای تقریبا 50 عدد بگو ? نزدیک 50 تا - کم و بیش 50 تا
به جای تقریبا بگو کم وبیش-نزدیک به
به جای تقسیم بگو بخش
به جای تقلب بگو دغلی
به جای تقلید بگو دنباله روی
به جای تقلیل بگو کاهش
به جای تقلیل دادن بگو کاستن
به جای تقوی بگو پرهیزگاری - پرهیز
به جای تقویم بگو سالنامه
به جای تلف کردن بگو هدر دادن
به جای تلفیقی بگو آمیزه ای
به جای تلویحا بگو سربسته
به جای تمام امور بگو همه کارها
به جای تمام شده بگو پایان یافته
به جای تمامی بگو همگی
به جای تمامی بگو همگی
به جای تمامیت ارضی بگو یکپارچگی کشوری
به جای تمایل بگو گرایش
به جای تمایلات بگو گرایش ها
به جای تمثال بگو پیکر - تندیس
به جای تمدن بگو شهریگری
به جای تمرد بگو سرکشی
به جای تمساح بگو سوسمار
به جای تملق بگو چاپلوسی
به جای تمنا بگو خواهش
به جای تمنا می کنم بگو خواهش می کنم
به جای تمول بگو توانگری
به جای تنفر بگو کینه
به جای تهدید بگو ترسانیدن
به جای تهمت بگو انگ
به جای تواتر بگو بسامد
به جای تواتر بگو بسامد
به جای تواضع بگو فروتنی
به جای توالت بگو دستشویی - آبخانه - دست به آب
به جای توأم بگو همراه
به جای توبیخ بگو نکوهش - سرزنش
به جای توجه بگو پروا
به جای توحید بگو یکتاپرستی
به جای توریست بگو گردشگر
به جای توریسم بگو گردشگری
به جای توزیع بگو پخش
به جای توسط بگو بدست
به جای توسعه بگو گسترش
به جای توصیه بگو پیشنهاد - رهنمود
به جای توضیح المسائل بگو روشنگرنامه
به جای توضیح بگو روشنگری
به جای توطئه بگو نیرنگ
به جای توقع بگو چشمداشت
به جای توقیف بگو بازداشت
به جای توقیف بگو بازداشت
به جای تولد بگو زایش
به جای تولید بگو فرآوری
به جای تونل بگو دالان - دالانه
به جای توکل به خدا بگو به امید خدا
به جای تکذیب کردن بگو دروغ شمردن
به جای تکریم بگو بزرگداشت
به جای تکنیک (اروپایی) بگو شگرد
به جای ثالثا بگو سوم
به جای ثانیا بگو دوم
به جای ثبت نام بگو نام نویسی
به جای ثبت نام کردم بگو نام نویسی کردم
به جای ثروت بگو دارایی
به جای ثقیل بگو سنگین
به جای ثلاثه بگو سه گانه
به جای جاده مواصلاتی بگو راه دسترسی
به جای جاذبه بگو کشش
به جای جاعل بگو برساز
به جای جاعلین بگو برسازها
به جای جالب بگو نغز - دلنشین - دلچسب
به جای جالب توجه بگو نگریستنی
به جای جامع بگو فراگیر
به جای جانبی بگو پهلویی
به جای جاهل بگو نادان
به جای جایزه بگو پاداش
به جای جبار بگو ستمکار - ستمگر
به جای جثه بگو تنه
به جای جدار بگو پوسته
به جای جدال بگو کشمکش
به جای جدیدا بگو به تازگی
به جای جدیدالانتشار بگو تازه چاپ
به جای جدیدالتاسیس بگو نوساز-تازه ساز
به جای جدیدترین بگو تازه ترین
به جای جذاب بگو گیرا
به جای جذابیت بگو گیرایی - گیرایش
به جای جذب دانشجو بگو پذیرش دانشجو
به جای جراید بگو روزنامه ها
به جای جرأت بگو یارا
به جای جرثقیل بگو گرانکش
به جای جرح بگو زخم
به جای جرم بگو بزه
به جای جریمه بگو تاوان
به جای جزء به جزء بگو مو به مو
به جای جزایی بگو کیفری
به جای جزیره بگو آبخوست (abxast)
به جای جزیی از آن بگو پاره ای از آن
به جای جسد بگو پیکر
به جای جسور بگو بی باک - دلیر
به جای جعل بگو برساخت
به جای جعلی بگو برساخته - ساختگی
به جای جعلی بگو دروغین
به جای جغرافیا بگو گیتاشناسی
به جای جلاد بگو دژخیم
به جای جلال و جبروت بگو فر و شکوه
به جای جلسات بگو نشست ها
به جای جلسه بگو نشست
به جای جلسه کارمندان بگو نشست کارمندان
به جای جلوس کردن بگو نشستن
به جای جمع آوری بگو گردآوری
به جای جمعاً بگو رویهمرفته
به جای جمعه بگو آدینه
به جای جمعی بگو گروهی
به جای جنس بگو کالا
به جای جنوب بگو نیمروز
به جای جهل بگو نادانی
به جای جهنم بگو دوزخ
به جای جواب بگو پاسخ
به جای جوابگو بگو پاسخگو
به جای جوار بگو همسایگی
به جای جواز بگو پروانه
به جای جک (در خودرو) بگو خرک
به جای چارت بگو نمودار
به جای چرا زحمت کشیدید؟ بگو چرا رنجه فرمودید؟
به جای چراغ قوه بگو چراغ دستی
به جای چطور بگو چگونه
به جای چه طوری؟ بگو چگونه؟
به جای حائز بگو دارای
به جای حادثه بگو پیشامد
به جای حاذق بگو زبردست
به جای حاصل از بگو برآمده از
به جای حاضر بگو آماده
به جای حال که بگو اکنون که به جای حالا بگو اکنون
به جای حامله بگو آبستن - باردار
به جای حامی بگو پشتیبان
به جای حامیان بگو پیروان
به جای حاوی بگو در بر گیرنده
به جای حبس بگو زندان
به جای حتماً بگو بی گمان به جای حد بگو مرز - کران
به جای حداقل بگو کمینه - دست کم
به جای حداکثر بگو بیشینه
به جای حدس بگو گمان
به جای حدس می زنم بگو گمان می کنم
به جای حدود بگو نزدیک
به جای حدی ندارد از ... بگو مرزی ندارد از ...
به جای حرارت بگو گرما
به جای حرارتی بگو گرمایشی
به جای حراست بگو نگهبانی
به جای حرام بگو ناروا
به جای حرف "سین" بگو بندواژه "سین"
به جای حرف (الفبا) بگو بندواژه
به جای حرف بی ربط بگو سخن نادرست
به جای حرف زدن بگو سخن گفتن
به جای حرفه ای بگو چیره دست
به جای حرفه بگو پیشه
به جای حرم سرا بگو پرده سرا
به جای حرکت بگو جنبش
به جای حرکت کن بگو بجنب
به جای حریف بگو هم آورد
به جای حزن انگیز بگو اندوهبار
به جای حزن بگو اندوه
به جای حساب شده بگو سنجیده
به جای حسابگر بگو دوراندیش
به جای حساس بگو دلنازک
به جای حسب الامر بگو به دستور
به جای حسنه بگو نیک - نیکو
به جای حسود بگو چشم تنگ
به جای حصار بگو دیوار - بارو
به جای حفاظت بگو نگهداری
به جای حفره بگو سوراخ
به جای حفظ کردن (نوشته) بگو از بر کردن
به جای حق التحقیق بگو پژوهانه
به جای حق التدریس بگو آموزانه
به جای حق الزحمه بگو دستمزد
به جای حق السکوت بگو خموشانه
به جای حقارت بگو خواری
به جای حقوق بگیر بگو مزدبگیر
به جای حقوق(پول دریافتی) بگو دستمزد - کارانه
به جای حقیر بگو کوچک
به جای حقیر شد بگو کوچک شد
به جای حقیقت بگو راستی - درستی
به جای حلق بگو گلو
به جای حلقوم بگو خرخره - خشک نای
به جای حلقوی بگو گرد
به جای حماسی بگو پهلوانی
به جای حماقت بگو سبک مغزی
به جای حمال بگو باربر- بارکش
به جای حمام بگو گرمابه
به جای حمایت بگو پشتیبانی
به جای حمل و نقل بگو ترابری
به جای حمله بگو تاختن - تازش
به جای حنجره بگو خشکنای
به جای حوالی بگو گرداگرد-نزدیکیها
به جای حوزه بگو دامنه - پهنه - گستره
به جای حوزه خلیج فارس بگو گرداگرد خلیج فارس
به جای حول و حوش بگو دور و بر
به جای حکایت بگو سرگذشت یا داستان
به جای حکم بگو دستور
به جای حکمیت بگو داوری
به جای حیات بگو زندگی
به جای حیثیت بگو آبرو
به جای حیرت انگیز بگو شگفت انگیز
به جای حیرت آور بگو شگفت انگیز
به جای حیرت زده بگو شگفت زده
به جای حیطه بگو گستره
به جای حیف که بگو افسوس که
به جای حیله گر بگو فریبکار
به جای حیله، مکر بگو نیرنگ - شیله (شیله پیله)
به جای حیوان بگو جانور - جاندار
به جای خاتمه، انتها یا منتهی بگو پایان - ته
به جای خادم بگو پیشکار
به جای خارج از کشور بگو بیرون از کشور
به جای خارج بگو بیرون
به جای خارجی بگو بیگانه
به جای خارق العاده بگو شگفت انگیز
به جای خازن بگو انباره
به جای خاص بگو ویژه
به جای خاص بگو ویژه
به جای خاصیت بگو ویژگی
به جای خاطر نشان بگو یادآوری
به جای خاطرخواه بگو دلباخته
به جای خاطره بگو یادبود
به جای خالص بگو ناب-سره( sare )
به جای خالصانه بگو بی آلایش
به جای خالق بگو آفریننده
به جای خانم بگو بانو
به جای خباثت بگو پلیدی - ناپاکی
به جای خبر بگو تازه
به جای خبرنگار بگو گزارشگر
به جای خبره بگو کارشناس
به جای خبیث بگو پلید - ناپاک
به جای خجالت آور بگو شرم آور
به جای خجالت بگو شرمساری
به جای خجالت می کشم بگو شرم دارم
به جای خجول بگو شرمسار
به جای خدا رحمتش کند بگو خدا بیامرزدش
به جای خداحافظ بگو خدانگهدار یا بدرود
به جای خدای واحد بگو خدای یکتا
به جای خدشه بگو خراش
به جای خراب بگو ویران
به جای خرابه بگو ویرانه
به جای خرابی بگو ویرانی
به جای خراج بگو باژ (همان باج است)
به جای خرج بگو هزینه
به جای خروج بگو برونرفت
به جای خزانه بگو گنجینه
به جای خسارت بگو زیان
به جای خسوف بگو ماه گرفتگی
به جای خسیس بگو کنس ( kenes)
به جای خصوصا بگو به ویژه
به جای خصوصیت بگو ویژگی
به جای خصومت بگو دشمنی
به جای خضوع بگو فروتنی - افتادگی
به جای خط آهن بگو راه آهن
به جای خط مشی بگو راه و روش
به جای خطاط بگو خوشنویس
به جای خطاطی بگو خوشنویسی
به جای خطی بگو دست نویس
به جای خطیب بگو سخنران
به جای خلاص بگو رها
به جای خلاصه بگو چکیده
به جای خلاصی بگو رهایی
به جای خلافکار بگو تبهکار
به جای خلف وعده بگو پیمان شکنی
به جای خلقت بگو آفرینش
به جای خلقت بگو آفرینش
به جای خلوص بگو نابی - سرگی
به جای خلیج بگو کنداب
به جای خلیج فارس بگو کنداب پارس (Kand AB)
به جای خلیفه بگو جانشین
به جای خمس بگو پنج یک
به جای خنجر بگو دشنه
به جای خواص بگو ویژگان
به جای خودرو کروکی بگو خودرو روباز
به جای خودمختار بگو خودگردان
به جای خوشحال بگو دلشاد
به جای خوف برداشتن بگو ترسیدن
به جای خوف بگو ترس
به جای خوفناک بگو ترسناک
به جای خیاط بگو جامه دوز
به جای خیال بگو گمان
به جای خیال کردم بگو گمان کردم-پنداشتم
به جای خیرمقدم بگو خوش آمد
به جای دائرة المعارف بگو دانشنامه
به جای دائم الخمر بگو میخواره
به جای دائم بگو همیشه - همش
به جای دائمی بگو همیشگی
به جای داخل بگو تو یا درون
به جای داخل کشور بگو درون کشور
به جای داخلی بگو درونی
به جای دب اصغر بگو خرس کوچک
به جای دب اکبر بگو خرس بزرگ
به جای در ارتباط با بگو درباره
به جای در اسرع وقت بگو هرچه زودتر
به جای در انظار عمومی بگو پیش دیده همگان
به جای در این ارتباط بگو در این باره
به جای در این خصوص بگو در این باره
به جای در این مورد بگو در این راستا - در این باره
به جای در آخر بگو در پایان
به جای در باب بگو درباره
به جای در حال توسعه بگو رو به پیشرفت
به جای در حال حاضر بگو هم اکنون
به جای در حال رشد بگو رو به پیشرفت
به جای در حقیقت بگو به راستی
به جای در خصوص بگو درباره
به جای در رابطه با بگو درباره
به جای در رأس بگو در بالای
به جای در صورتی که بگو چنانچه
به جای در ضمن بگو همچنین - وانگهی
به جای در عوض بگو در برابر
به جای در عین حال بگو در همان سان
به جای در غیر اینصورت بگو وگرنه
به جای در قدیم بگو پیشتر ها
به جای در مجموع بگو رویهمرفته
به جای در محذور بگو در تنگنا
به جای در مقابل بگو در برابر
به جای در نتیجه بگو برآیند اینکه
به جای در نظر گرفتن بگو به دیده داشتن
به جای در نهایت بگو در پایان
به جای در هر حال بگو به هر روی
به جای در واقع بگو به راستی
به جای در کل بگو رویهمرفته
به جای درس اول بگو آموزه نخست
به جای درس بگو آموزه
به جای درمورد بگو درباره
به جای درک کردن بگو پی بردن
به جای دست آخر بگو در پایان
به جای دستجرد بگو دستگرد
به جای دسته جمعی بگو گروهی
به جای دستور جلسه بگو دستور نشست
به جای دستور قتل بگو دستور کشتن
به جای دستورالعمل بگو دستورکار
به جای دعا بگو نیایش
به جای دعا می کنم بگو نیایش می کنم
به جای دعوت کردن بگو فراخواندن
به جای دعوتنامه بگو فراخوانه
به جای دعوی کرد بگو کتک کاری کرد
به جای دفاع بگو پدافند
به جای دفتر خاطرات بگو دفتر یادبود
به جای دفن کردن بگو خاکسپاری
به جای دقیق بگو ریزبین
به جای دلایل بگو انگیزه ها
به جای دلیل بگو انگیزه
به جای دموکراتیک بگو مردسالارانه
به جای دموکراسی (اروپایی) بگو مردمسالاری
به جای دموکراسی بگو مردمسالاری
به جای دمکرات بگو مردمسالار
به جای دنیا بگو گیتی - جهان
به جای دور باطل بگو دور تباه
به جای دکوراسیون منزل بگو خانه آرایی
به جای دیاگرام بگو نمودار
به جای دیه بگو خونبها
به جای دیکتاتور بگو خودکامه
به جای ذاتی بگو خدادادی
به جای ذخیره بگو اندوخته
به جای ذره بگو خرده
به جای ذلت بگو خواری
به جای ذکر کردن بگو یادکردن
به جای ذکور بگو مردها
به جای ذیل بگو زیر - پایین
به جای رئوس مطالب بگو سرنوشتار ها
به جای رئیس خانواده بگو سرپرست خانواده
به جای رئیس یا مسئول بگو سرپرست
به جای راجع به بگو درباره
به جای راحت بگو آسان
به جای رادیوتراپی بگو پرتودرمانی
به جای راس ساعت بگو سر ساعت
به جای راسخ بگو استوار
به جای راضی بگو خوشنود
به جای راندمان بگو بهره وری
به جای راه حل بگو راهکار
به جای راوی بگو گوینده
به جای ردیف بگو رده
به جای رزق بگو روزی
به جای رسم الخط یا font (انگلیسی) بگو دبیره
به جای رسوب بگو ته نشست - ته نشین - لای
به جای رسوخ کردن بگو رخنه کردن
به جای رسول بگو فرستاده
به جای رشد کردن بگو بالیدن
به جای رضایت بگو خوشنودی
به جای رضایت بگو خوشنودی
به جای رطوبت بگو نم
به جای رطوبت دارد بگو نم دارد
به جای رعب بگو ترس
به جای رعب و وحشت بگو ترس و هراس
به جای رعد بگو آذرخش
به جای رعد و برق بگو آذرخش
به جای رعشه بگو لرزه
به جای رعیت بگو دهوند
به جای رفاقت بگو دوستی
به جای رفراندم بگو همه پرسی
به جای رفقا بگو دوستان
به جای رفیق بگو دوست
به


